مارسل بريون ( مترجم : ذبيح الله منصورى )
21
منم تيمور جهانگشا ( فارسى )
خود را ضبط كند و هركه را كه مايل است بفرماندهى قشون انتخاب نمايد . اما چون مرا در حضور صاحبمنصبان با وضعى خفتآور معزول كرد خيلى بر من گران آمد و بانك زدم ( ارسلان ) تو رسم بزرگى را نميدانى . ( ارسلان ) گفت من ( امير ارسلان ) هستم . گفتم تو اگر امير بودى رسم بزرگى را ميدانستى و اطلاع داشتى كه هرگز نبايد يك صاحبمنصب ما فوق را مقابل صاحب منصب مادون معزول كرد و هرگز نبايد يك صاحبمنصب مجرم را در حضور صاحب منصبانى كه كوچكتر از او هستند مجازات نمود . ( امير ارسلان ) خطاب به صاحبمنصبانى كه آنجا حضور داشتند گفت اين پسر بىحيا و گستاخ و مزلف را از اينجا بيرون كنيد . من كه در آن موقع مردى بيست ساله بودم از شنيدن آن دشنام طورى بى خود شدم كه شمشير از غلاف كشيدم و به طرف ارسلان حمله كردم . صاحبمنصبانى كه آنجا بودند بحمايت ( ارسلان ) شمشير از غلاف كشيدند و راه را بر من بستند . آنها نميدانستند كه من چقدر نيرومند هستم و چه اندازه در شمشيربازى مهارت دارم . اگر از نيروى جسمى و مهارت من در شمشيربازى اطلاع داشتند راه را بر من نمىبستند و جان خود را بدست هلاكت نمىسپردند . اولين ضربت شمشير كارى من دست يكى از صاحبمنصبان را از پوست آويخت و شمشير از دستش افتاد . من بدون آنكه دشمنان را از نظر دور كنم خم شدم و شمشير او را كه به زمين افتاده بود با دست چپ برداشتم از آن پس با دو شمشير ، شروع به نبرد كردم و خطاب به ( ارسلان ) فرياد زدم اگر تو ( امير ارسلان ) هستى فرار نكن و استقامت داشته باش تا من به تو برسم . با اينكه بين ( ارسلان ) و من عدهاى از صاحبمنصبان شمشير ميزدند من متوجه شدم كه رنگ از صورتش پريد . صاحبمنصبانى كه بين من و ( امير ارسلان ) بودند به زمين افتادند و من با شمشيرهايم راه را گشودم تا اينكه نزديك ( امير ارسلان ) رسيدم . وقتى او دو شمشير خونچكان مرا مشاهده كرد و ديد كه سراپايم از خون صاحبمنصبان او رنگين شده نتوانست مقاومت كند و گريخت . من او را تعقيب نكردم بلكه خطاب به سربازان و عدهاى از افسران جزء كه تا آن موقع جرئت نكرده بودند وارد پيكار شوند گفتم آيا من امير هستم يا اينكه مثل موش از مقابل گربه گريخت . آنوقت به افسران جزء و سربازان گفتم اگر شما مرد هستيد و براى مردى قائل بارزش مىباشيد نبايد فرماندهى اين جوان ترسو را قبول كنيد بلكه مثل سابق فرماندهى مرا قبول نمائيد و من جيرهء شما را خواهم پرداخت . يازده افسر به زمين افتادند و چهار نفر از آنها حيات نداشتند و هفت نفر ديگر مجروح به نظر ميرسيدند و يكى از آنها دست راست را از دست داده بود افسران مجروح گفتند ما حاضريم فرماندهى تو را بپذيريم و از اين ببعد تو را فرمانده خود ميدانيم مشروط بر اينكه مستمرى ما را بپردازى . گفتم من مستمرى همه را خواهم پرداخت و نميگذارم كه از حيث معاش بهيچكس بد بگذرد . از آن روز ، من نه فقط فرمانده قشون ( امير ياخماق ) مرحوم شدم بلكه اداره امور اموال وى را نيز بر عهده گرفتم . ( امير ارسلان ) از ترس و خجلت ، جرئت نكرد كه خود را آشكار نمايد ولى من براى اينكه ثابت كنم بزرگى را بهتر از او ميدانم نيمى از اموال عمويش را بوى واگذاشتم ولى نيم